محل پناهگاه | جذابیت

[ad_1]

امسال است سی امین سالگرد جذابیت، و ما با نگاهی به لحظه های نمادین زیبایی از سه دهه گذشته جشن می گیریم. این داستان در ابتدا در شماره مارس 2011 مجله منتشر شد.

هنگامی که من یک دختر کوچک در هائیتی بودم ، در همسایگی سه خواهر زندگی می کردم که برای یک شرکت لباس شب آمریکایی قطعه قطعه می کردند. خواهران Esperance یا Hope بین 19 تا 30 سال داشتند. یکی پوستش به رنگ کارامل بود ، دیگری شکلاتی بود و دیگری رنگ قهوه ، اما از نظر من همه به زیبایی زیبایی داشتند. خواهران برای پرداخت هزینه های زندگی و تحصیلات خواهر دیگر خود ، پولک و مهره های مشکی را به هم متصل کرده و سپس به لباسهایی که به کارخانه ای در نزدیکی فرودگاه حمل می کردند ، وصل می کردند ، لباسهایی که خواهران گاهی اوقات ادعا می کردند که در فرانسه و آمریکا دیده اند مجله های مد زنان و نتیجه برجسته ساعتهای طولانی کار آنها شناخته شده است.

هر از گاهی ، لینا ، دیئولا و آنیسی اسپرانس چند دختر محله را دعوت می کردند تا در کارشان به آنها کمک کنند. برای این کار ما یک یا دو سنت دریافت خواهیم کرد ، یک درصد جزئی از دستمزد بسیار کمی که احتمالاً پرداخت می شود. کمک به معنای نشستن در زیر پاهای آنها ، بین سه تایی صندلی هایشان و زیر سینی های برنده ای بود که مواد خود را روی آنها جمع کرده بودند و گرفتن همراه با پاشیدن مکالمه های آنها ، هر مهره یا پولک که به طور تصادفی می افتاد یا منفجر می شد. گاهی خواهران اجازه می دادند سوزن ها و نخ هایی را که برای اتصال پولک و مهره ها به لباس استفاده می کردند ، در دست بگیریم و من می دیدم که در چشمان زیبای پنی رنگ همه آنها در تلاش ما برای تکرار دقیق آنها بسیار افتخار می کنند حرکات هماهنگ اگرچه این برای بازی کودک من بود ، اما هر بار که آنها به من اجازه می دادند دستانم را در انبوهی از دایره های فلزی کوچک یا حتی مخروط های ریز تر فرو ببرم ، من به یک عمل سخاوتمندانه بسیار مشکوک می شوم ، تلاشی برای تلاش برای یادگیری چیزی در مورد زیبایی و در مورد زندگی آنها هیچ دلیلی نداشتند که باور کنند زندگی من در بعضی موارد مانند زندگی آنها نخواهد بود. و من خیلی جوان بودم که فهمیدم آنها به طور کلی در حال کار بر روی نوع دیگری از زندگی هستند.

برخلاف خواهران ، محله ای که در آن زندگی می کردیم زیبا نبود. این همان چیزی بود که اکنون مردم اصرار دارند آن را زاغه نشین بنامند. چندین بار قبل ، وقتی پدرم برای اولین بار به آنجا نقل مکان کرد ، یک بار زیبا شده بود. سالها بعد ، وقتی هر دو در شهر نیویورک زندگی می کردیم ، او خانه های کوچک اما جذاب ، خیابان های پر درخت ، چشم اندازهای نفس گیر بندر بندر او پرنس و کشتی های تفریحی را که به طور منظم گردشگران را به آنجا و از آنجا منتقل می کردند ، به خاطر می آورد محوطه. اما زمانی که من و خواهران در آنجا زندگی می کردیم ، بل ایر خانه های بزرگ بتونی شلوغی در کنار کلبه های کوچکتر و کوچه های سیمانی با بوی بد داشت که همسایگان ما پس از شستن لباس هایشان آب صابون تیره به بیرون ریختند و زباله های خود را در سیل گل آلود که دور بود دور انداختند. از طریق باران خانه صورتی سالمون خواهران از بهترین خانه های محله بود ، اما از پشت بام خانه دایی ام می توانستم به راحتی به حیاط آنها نگاه کنم و از تلاش سخت کوشانه ای که کار آنها می طلبید تعجب می کنم.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>